X
تبلیغات
هر آنچه که من سانسور می کنم ...
دیگه نمی نویسم اینجا !

همه چیز تموم شد !

به خوبی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 1:24  توسط میم | 
 

اصلا انتظارش را نداشتم ...یعنی فکر نمی کردم که الان این اتفاق بیفته

دیگه سعی می کنم به آرین فکر نکنم ...فکر  که نمی شه نکرد ولی سعی میکنم با فاصله بیتشری به یادش بیفتم ...سعی می کنم که اسمش را مرتب با صدای بلند تکرار کنم که همه چیز عادی شود

همه چیز

و حالا تو اومدی

زری گفته بود که به من علاقه داری ...گفته بود که می خواهد در اولین فرصت به من خواهی گفت ...گفته بود که خیلی فکر می کنی و گفته بود ...

من گفتم که نباید ...کاش زری یه کاری می کرد که تو گیر نکنی ...می دونی ...نباید گیر کنی ...تو پسر خوبی هستی ولی نباید بمونی ...

نگاهت ...سوالهات ...دست دادنت ...فشار دستت ... لبخندت ....صدات ...

راستی صدای تو همون صدایی است که همه می دانند من از بچکی دوست داشتم ولی الان سعر میکنم که دوست نداشته باشم ...

تو خوبی و مهربان ولی من ...

تصمیمی ندارم ...این بهترین حالته که تصمیم ندارم ...

کاش هیچوقت پیشنهاد ندهی ...کاش هیچوقت هیچ نگویی ...

می دونی وقتی زری گفت که می خواهی بیایی و همه چیز را به من بگویی فکر کردم که با چه لحنی بگویم نه که مثل بقیه ...

تو اومدی ونگفتی ... خوشحال شدم ...کاش هیچوقت نگویی ... ولی سکوت تو و نگاهت بیشتر حرف میزنند...

من هم  نمی توانم به چشمان تو نگاه کنم ... ما وقتی به هم نگاه میکنیم که به هم نگاه نمی کنیم ...

دیشب 2 ساعت ماندی ...وسط خیابان با من که تنها نباشم و بعد دست مرا سخت رها کردی ...

دیشب گفتی که فردا 14 فوریه است و من وانمود کردم که نمی دانم چه روزی است ...

دیشب گفتی که خیلی خوش گذشت و من لطف کردم که با تو بودم ...

دیشب گفتی ....

دیشب ...نصف شب ...پیام دادی که :
"دوست داشته باش و زندگی کن ! زمان برای همیشه از آن تو نیست ...ولنتاین مبارک "

پس تو هم مثل ...

آشناست این احساست ...این احساسی است که بارها کساین قبل تو آزموده اند ...حرف نزدن با من د رمورد انچه که فکر می کنند .

همه چیز تکراری ...

تکرار را دوست ندارم ...خصوصاً وقتی که اشتباه باشد ...

همیشه حس خوبی است که کسی دوستت داشته باشد ولی نمی دانم که چرا می ترسم که کسی من را دوست داشته باشد ...می ترسم از تجربه های بارها و بارها تکرار شده...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 14:43  توسط میم | 
چقدر بد ...

سیروس به زری گفته بود که میاد در کلاسم و آخرین تلاششو برای داشتن من می کنه !

گفته بودم نیاد ...و ...نیومد

این دقیقا اون چیزی است که من می خواستم ولی ته دلم ناراحت شدم ...چرا نیومد ...یعنی ارزش آخرین تلاش را نداشت ؟یعنی همین قدر می خواست ؟

مهم نیست ...

حالا که قرار نیست کسی که میخوام را داشته باشم همین بهتر که...

راستش اصلا مهم نیست ...من که می خواستم بگم نه ! حالا بهتر که نیومد...

یه چیزی برام جا افتاد ...که دیگه در این مورد باهاش حرف نزنم ...

 

خیلی خوب نیست که من همه اتفاقا را نشونه می بینم ولی این هم یک نشونه بود ...

موقعیت داره برای یک نفر آماده می شه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 0:47  توسط میم | 
 

امروز رفتم سراغ صفحه اول پایان نامه ام

بعد از سالی

نوشته بودم

تقدیم به اوکه هر چه دارم از اوست

حیف

حیف که نمی شود این حرفها را بی سانسور به تو گفت ...

حیف که ...

ما همه سانسور را دوست داریم...

ولی

برای من

خاطره  مثل پیچک میپیچه رو تن خستم

دیگه حرفی که ندارم

دل به خلوت تو بستم ...

-------------------------------------------------------------------------------

سزاوار من نبود که دوری تو را تحمل کنم و حالا دیگه تو را داشتن خیال باشه

سزاوار نبود که دل من سالها اسیر آرزو ها و خیال باشه

حالا

راه تو دوره ...

دل من چه صبوره ...

کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره ....

----------------------------------------------------------------------

آرین ...نخواه از من که بعد این همه وقت به حرفت گوش کنم و سراغ کسی برم ...

من

دل به خلوت تو بستم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 2:31  توسط میم | 

اميدوارم بتونم تحمل كنم ...
اميدوارم بتونم
3سال مدت زياديه ...
خيلي زياد براي با كسي بودن ...
براي با عشقي نبودن ...
3 سال ؟
سرم درد مي كنه ...از لحظه اي كه گفتي سه سال سرم درد ميكنه ...هنوز خوب نشدم ...
بايد بيشتر باهام حرف مي زدي
بايد بيشتر برام حرف مي زدي
تو هيچ وقت براي من وقت كافي نداشتي ...
يعني من قرباني بودم ؟
يعني ...؟
چطور فراموش كنم ؟
چطور تحمل كنم كه با يكي ديگه مي خندي ...با يكي ديگه حرف ميزني ...
چطور تحمل كنم دستت تو دست يكي ديگه است ؟
چطور اين همه مدت نفهميدي كه من دوستت دارم كه اينقدر راحت از يكي ديگه برام حرف مي زني ؟
چطور چشمامو نمي بيني و ميگي سه ساله باهميم و كلي هم خوبيم ...
چطورلبهاي لرزان منو نمي بيني و ميگي با هم خوشحالين ؟
چطور قلب شكسته منو نمي بيني و ميگي خيلي عوض شدي و ديگه مثل من اذيتش نمي كني ؟
چطور اينقدر راحت بهم مي گي با يه نفر دوست بشم ؟
چطور...؟
بايد بيشتر باهات حرف مي زدم ...
شايد ازت متنفر مي شدم
شايد نفرينت مي كردم
شايد عصباني مي شدم ...


ولي


تو هيچوقت براي من وقت نداشتي ...
كاش سه سال پيش گفته بودي كه با يه نفر ديگه هستي ...
كاش سه سال پيش قدم مي گذاشتم و مي اومدم ببينمت ...
كاش سه سال پيش غرورم را مي شكستم ...
كاش سه سال با خودم نمي جنگيدم ...


كاش سه سال ...!
سه سال
سه سال
سه سال
سه سال


هيچ كجاي حرفات اينقدر تاثير گذار نبود ...
از هيچ كجاي حرفات ناراحت نشدم ...
...
كاش مي گفتي تو اين سه سال با 30 نفر بدي ...
كاش ميگفتي تو اين سه سال با هيچ كس نموندي
كاش مي گفتي كه هيچ كسي را ثابت نداشتي


اونوقت من
...
يادم نبود ازت بپرسم :دوستش دارييا نه !
يادم رفت ازت بپرسم چرااز من نپرسيدي چرا رفتم !
يادم رفت ازت بپرسم چرا هيچوقت تو اين سه سال نخواستي منو ببيني !

چرا الان بهم مي گي :ببخش كه خيلي اذيتت كردم ؟يعني تو اين سه سال نخواستي عذر خواهي كني ؟حالا كه من اومدم؟حالا كه با پاي خودم ...!
كاش مي تونستم فراموشت كنم ...
كاش مي تونستم فراموشت كنم ...
كاش ازت متنفرمي شدم ...

 یعنی این آخر خط منه ؟

یعنی این آخر زندگی عاشقانه منه ؟

یعنی این آخر عشق منه ؟

یعنی ...همین؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 23:41  توسط میم | 

صبح فيفي گفت ممكنه امروز يوني باشي و من با اميد تمام امدم ...
قدم زنان مي اومدي و از دسدن من شايد شوكه شدي !!

خيلي خوشحالم اومدي ،چي كارا مي كني ؟چه خبر ؟تعريف كن
-خبري ندارم ،كار خاصي نكردم ، زندگيم از روي دور تند يك دفعه استپ شد
- دو.ست پ.سر ؟شوهر ؟هيچي ؟
-نه !هيچي !
-فكر مي كردم ازدواج كرده باشي !
-قيافم به آدماي طالب شوهر مي اومد ؟
-نه !ولي معمولاً دخترا اينطوريند !جان من راست بگو،يعني دوستي نداشتي ؟
-نه !
من كه تهرانو آباد كردم !
كار بد نمي كنم آ؟من ذاتم خوبه تو كه مي دوني !


من -گفته بودم اولين و آخرين بودي ،نه ؟
آرین -چه كار بزرگي !
-مي دوني اون موقع من بچه بودم !نمي تونستم !ببخشيد خيلي هم اذيتت كردم !
-نه اذيت ؟
-راستش برا من زود بود...سنم سن درس بود ولي حالا اين طوري شدم !
تعريف كن ،دوست د.خترت كيه ؟هم رشته؟
-نه بابا،دندون پزشكه ،2-3 ساله با هميم ...فعلاً هم كه با هم خوبيم ...
(عمر من 2-3 ساله كه تموم شده ،باورم نميشه ًيعني موقع دوست پيدا كردن ياد منم نيفتادي!)
راستي جواب ايملتو دادم ،ببخشيد دير شد ...وقت نكردم ...فعاليت جانبيم زياد بوده !
-ديگه داشتم عصباني مي شدم !
-نه عصباني نشو باور كم وقت كنم حتما مي نويسم !
حالا بگو چي كارا كردي ؟واقعاًدوستي نداري ؟
من -نه !
آرین-چرا؟
- ؟؟؟
-منظورم اينه كه دخترا معمولاً زود زود آدم عوض مي كنند !
-من هم يكي داشتم !
سكوت ...
-راستش من كه ديگه اصلاً به فكر درس نيستم ،بيشتر وقتم را فوق برنامه مي گذرونم ،استخر ،كوه و...
اصلاً مي خواستم بگم دوستتو بيار با هم بريم بيرون ،آشنا بشيم ...
-آره ...تو درس خوندنت ،بد اخلاقيات براي من بود !
-مي دوني هر چيزي يه سني داره ،منالاناينطوري فكر مي كنم !
-چطوره برم دكتر كه شدي برگردم ،حتماً تغييرا بزرگتري كردي!
-آره واقعا‌ً...حالا خوبم يا بدم ؟
-خوبي ،خوش تيپتري ، خوشكل تري ،خوش اخلاق تري ...خيلي فرق كردي ....
-تو هم خيلي عوض شدي ،بزرگ شدي !خوشكل شدي ،خوشم اومد ازت !
-اينقدر بد بودم !!
...
كارت پستالهاي ايتاليا را دادم، خيلي خوشحال شدي ...
تك تك كه دادم بيشتر !
- تو مگر تك تك دوست داري ؟
چي ؟
-قبلاً كه بهت مي دادم مي گفتي خوشت نمياد !پس مي خواستي از من نگيري ؟

 

مي دوني ،نيومده بودم اينقدر از گذشته بگم ولي ...
شايد اگه حداقل نيم ساعت قبلش ميدونستم مي بينمت خودموآماده مي كردم كه گله نكنم ولي اين خودم بودم ،باهمه احساس و منطق ،همه چيز ...
حسويم شد ...
وقتي گفتي دو.ست داري ،كرخ شدم ....سرد شدم ....پاهام قفل شد ...نشستم...
حسوديم شد چون به خاطر همه اون خصلتهاييت كه تغيير كرده مشكل داشتيم ...
حسوديم شد چون ....
ناراحت شدم ...از عمق وجودم ...دلم گرفت ...لبم خشك شد و چشمم خيس و تو فهميدي ....
گفتي كه با هم خوبيد ...بايد خوشحال مي شدم ولي نشدم ...

گفتي كه من هم يك نفر را پيدا كنم و از این تاریخ به من مهلت می دهی ... ولي ازدستت عصباني شدم
گفتي كه باز هم منرا ببيني خوشحال ميشي ...ناراحت شدم
امروز خيلي خيلي غم دارم ...
خيلي خيلي اشك دارم...
من امروز بيشتر از هر روز ديگر به يك نفر نياز دارم كه گريه كنم ...
امروز بيشتر از هميشه حس مرگ دارم
امروز بيشتر از هميشه نفرت دارم ...
امروز ...خيلي اتفاقي و در عرض نيم ساعت من مردم...
آرزو كردم كه دوست دخترترهات كنه ...
آرزو كردم كه رابطتتون تموم بشه ولي
نه
از ته قلب نبود
ته دلم گفتم كه كاش با هم خوشحال بمونيد
ولي
من چي؟
پس آن زمان كه من خواب ديدم كه تو دختري به نام هستي را به من معرفي كردي واقعيت داشت !
من حتي 3 سال پيش در خواب شكستم و تمام مدت اين نگراني را داشتم ...
پس راست است كه ...
پس من چي؟
چرا دوباره اومدي و زخم دلم راتازه كردي؟چرا؟
يابيا و يا از خيالم برو....

واي
خدايا...چه دليلي داشت كه بعد از اين همه مدت...اين همه احساس ....!
خدايا چرا دوباره تو خاطرم زنده شد؟

حالا ديگه بايد فراموش كنم ؟
يعني اين آخرش بود ؟
يعني آخر ماجراي عشق زندگي من اين شد؟
يعني اين همان پايان تلخي است كه در همه قصه هاست ؟
خيلي تلخ است
خيلي تلخ

خيلي

دوست ندارم متحمل كنم
دوست ندارم صبركنم
دوست ندارموجود يك نفر ديگه راتوي زندگيم قبول كنم
دوست ندارم غير از تو را

چرا نمي فهمي لعنتي كه من دوستت دارم  ؟
چرا نمي فهمي لعنتي كه من عاشقت شدم وقتي نبودي ، وقتي دستت را نگرفته بودم  ؟

پس اين است عشقي كه مي گويند مثل فصل پنجم است و هيچ وقت واقعيت نمي شود ؟
اين است عشقي كه مي گويند مي سوزاند ؟

من دلم سوخت ...
من قلبم گرفته ...
زبانم قفل است ...
با دل و قلب و زبانم چه كنم ؟
پيش عقل شرمنده ام
شرمنده
...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 1:39  توسط میم | 
 

احساس مي كنم دارم برميگردم به چند سال پيش ....دوباره همون آدما دارن جمع مي شن كنارم غير از تو ...
امروز سجاد زنگ زد به مريم و با هم رفتند بيرون .
پارسال ازدواج كرد....به قول خودش از من شكست عشقي خورد !ولي من نفهميدم ...خيلي با هم دعوا مي كرديم ...خيلي بچه بازي در مي آورد ولي با هم صميمي بوديم،بهش مي گفتم پسر خاله ولي نتونستم چون تو بودي !
 وآخرش رفت يكي را پيدا كرد هم اسم من و باهاش ازدواج كرد !
 
صبح رهام زنگ زد ...يك ماهي بود خبري ازش نداشتم ...انگار زنگ زده بود كه برنامه ماه قبلشو بده ...گفت كه دنبال كارهاي سربازيش بوده و داره درس مي خونه و مريض شده و بستري بوده و ...

و اينكه زنگ زده بود احوالپرسي كنه !

سيروس هم صفحه فيس بوكو تركونده ...

مي دوني من سرم به همون اندازه داره شلوغ ميشه و همچنان بعد از اين همه وقت كسي غير از تو را قبول نكردم ...ولي تو چي؟
نكنه شهرزادي كه اونقدر منو اذيت كرد ...الان باتو باشه؟
ميدوني هيچوقت نمي دونستم ون دختري كه نگاهاش دنبالم بود و راحتم نمي گذاشت ، زن برادرت بود و به خاطر دوستش ...
تو به من حق نمي دي ؟
البته نبايد بدي ...چون گفته بودي درگير اين مسائل هيچوقت نمي شي و دوست نداري در موردش صحبت بشه ولي مي بيني ؟
هرروز يه بخشي از رابطم با تو را بررسي مي كنم و مي بينم كه همه مشكلات اون چيزايي بوده كه تو خوشت نمي اومده و من هم براي همين در موردش باهات حرف نزدم !
حتي الان هم نمي خوام در مورد چيزايي حرف بزنم كه تو  خوشت نمياد ولي قبول كن كه كوچكترين موضوعات ، بزرگترين مشكلات را به وجود مي آره ...من ...هيچوقت نگفتم كه نمي تونم نگاه هاي مارال را تحمل كنم ...چون تو دوست نداشتي بشنوي  
تو اونقدر در مورد اين موضوعات حرف نزدي كه من نمي دونستم مارال زن برادرته !تو اونقدر حرف نزدي كه نفهميدي من تحت فشار بودم ولي با اين حال من
مقصرم
چون مي دونستم تو اذيت نمي شي واذيت مي شدم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:11  توسط میم | 
 

امروز زری اومده بود دم در كلاسم ايستاده بود منتظر...پشت تلفن گفت كه ما منتظرتيم ...
اومدم بيرون .با سيروس اومده بود ...احساس كردم كه ...راستش نمي دونم چه احساسي كردم ولي مطمئن بودم كه اومده منو ببينه ...برنامه هاي زری است ديگه !
ولي من خيلي نااميد كننده ام ...براي خودم ...جلوي همه اونقدر شاد و پر انرژي ام كه چيزي برا خودم نمي مونه ..
دستهاي هيچ كس جاي دستهاي تو را نمي گيره و لبخند هيچ كس جاي لبخند تورا ...
ميدوني ؟همه را تو مي بينم و اين روزا بد تر شدم ...به خدا مي گم كه چرا بعد اين همه مدت الان تو بدترين شرايطم و اون ميگه صبر كن ....اون هم ميدونه نمي تونم صبر كنم .
راستي دقت كردي كه من چقدر به ناتوانايي هام اعتراف مي كنم ...
ولي
داشتم فكر مي كردم كه نكنه اين صبر يعني فراموشي تو !؟
نكنه هر چي زمان بگذره و تو جوابم را ندي ...اونوقت من مجبور شوم كه فكرتو دوباره قايم كنم ولي نگرانم ...نگرانم از اينكه برم با كس ديگه و نتونم تو را فراموش كنم و اونوقت بشم يه خائن !
يه دختري كه فقط تو را مي بينه و دستهاي يكي ديگه تو دستشه ...كاش حداقل تموم مي شدي...
كاش من فراموشي مي گرفتم
كاش مي تونستم حافظه ام را ريستارت كنم
كاش مي تونستم همه برنامه هاي ذهنمو پاك كنم
كاش مي تونستم ...

تو
جوابمو نمي دي چون نمي دوني چقدر بهش نياز دارم
تو
به من فكر نمي كني چون نمي دوني من چقدر بهت فكر مي كنم
تو
دوستم نداري؟
واقعاً؟

كاش يكبار مي ديدمت وازت متنفر مي شدم و براي يك زندگي جديد آماده ...
كاش ياد تو پاك مي شد كه بتونم يك نفر ديگه را قبول كنم
كاش تواين را مي دونستي و يك بار و فقط يكبار منو با حرفهات مي رنجوندي و اونوقت من ازت بدم مي اومد ....
كاش...

امروز خودموتصور كردم كه مثلاً پيشنهاد سيروسو قبول كنم و الان كنارش نشسته باشم ولي هر كاري كردم نتونستم از تك تك كلمه هاش تو را احساس نكنم ...از خودم بدم اومد


از خودم بدم اومد
از خودم بدم اومد
از خودم بدم اومد

به فيفي گفتم كه ببينه تو چه روزايي كلاس داري و او ازم پرسيد ميخواي چي كار؟
نگران شد
نگران شد كه نكنه مثه قبل شده باشم و من هيچي بهش نگفتم
نگفتم كه من هيچ وقت حالم بهتر نشده !
...
يعني واقعاً تا آخر همينطوره ؟كاش مي تونستيم يه جور تموم تموم كنيم !
يادته اون روزكه ازم پرسيدي چرا دارم مي رم ؟
راستي تو پرسيدي يا خودم گفتم ؟
چقدرمن فراموشكار شده ام !!!
بهت گفتم كه تو هميشه برام دوستي ...نپرس كه براي چي ولي بدون كه به خاطر كسي ديگه نيست ...
يادته ؟
من دورم خيلي شلوغ بود و تو هميشه نگران از دست دادن ولي من هيچوقت به كسي جز تو فكر نكردم ...حتي حالا كه نيستي ...
كاش همون روز بهت مي گفتم كه تو تنهاي تنها در ذهن مني ...
يادته بهم گفتي كه از خطقر.مز دور من مي ترسي ؟گفتي من نميگذارمتو جلوتر بياي...و همين بزرگترين مشكل من بود ...چيزي كه من به تو نگفتم و رفتم ...
ولي حالا مي خوام بهت بگم كه اون خط براي تو نبود...من خودم بودم و  ...!
هميشه تو حرف مي زدي و من ساكت و روز آخر من حرف زدم و تو هيچ نگفتي !حتي نگفتي كه چه حسي داري !
چقدر ساده فكر مي كردم كه آسان است !
...
خواهش مي كنم همه اين چيزهاي خوب را تمام كن
تمام كن تا من بگذرم از اين راه
...
اين بغض من سالهاست كه در حال شكستنه ،اما اميدتو ...
"
كمكم كن كه رها شم من از اين در به دري

چه بخواهي چه نخواهي مي ميرم براي تو
دلي دارم كه مي ميره شب به شب براي تو
تو هنوزم واسه من اميد روز آخري
كمكم كن كه رها شم من از اين در به دري" ...
...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 0:15  توسط میم | 

كم كم دارم احساس مي كنم كه اشتباه كردم
چه دل خوشي ؟
بازهم من به هيچ
به پوچ
دل بستم...


اخر يه شب اين گريه ها سوي چشمامو مي بره
عطرت داره از پيرهني كه جا گذاشتي مي پره
بايد تورا پيدا كنم...


پيدات كنم
حتي اگه پروازمو پر پر كني
محكم بگيرم دستتو
احساسمو باور كني
تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست

...

یعنی باز هم

خیال

فکر

حس

داشتن

بودن

تنهایی

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:33  توسط میم | 
 

داغ یه عشق قدیمو اومدی تازه کردی ...

نگو که همش سراب بود ...

نگو که همش دلخوشی بود ...

یه چیزی بگو!

بس نبود اون همه سال ؟

بعد از این مدت من به دقیقه ها حساسم ...ثانیه ها دیر می گذره ...

یک هفته خیلی زیاده و از یک هفته که بگذره خیلی خیلی دیر میشه .

لعنتی این دله ...

اگه دل داشته باشی دلت میگیره ! و وقتی دلت بگیره میمیری ...

خیلی وقته دلم گرفته ...نزار بمیره ...

آخه بی وفا ...دو کلمه حرف میخوای بزنی ...چرا اینقدر سخت میگیری ؟

سخت تر از شکستن غروره که من این همه مدت بهش فکر کردم و برای تو شکستم ؟

فکر نکنم اونقدر سخت باشه ...

نا امیدم نکن ...از امیدی که بهت بستم ناامیدم نکن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 0:15  توسط میم | 
 


آییـنگ وبلاگ